* میبینم مامانم کلی گریه کرده و چشماش پوف کرده! میگم چیشده؟ میگه دلتنگ شدم ...
حیف تو این زمینه کاری از من برنمیاد متاسفانه ...
* چند روز بینیمو با سِرم، شستشو دادم و واقعا بهتر شدم البته بوخور اکالیپتوس هم ترکیب کردم و روند بهبودیم تسریع شد! البته هنوزم کامله کامل خوب نشدم خصوصا گرفتگی صدام!
* دیشب با کلی بحث و تهدید، خواهرمو مجبور کردم که آخر تیر بره برای کار خونه! گفتم اگه نخوای کمک بدی، همه چیو میزنم به نام خودم و دگ سهمی نخواهی داشت! اونم دگ ترسید و ب خودش اومد!
من واقعا نمیتونم برم و مادرمو تنها بذارم، دخترشم ک حاضر نیست حتی یه تخم مرغ براش آبپز کنه! نه میتونم با خودم ببرمش و نه میشه تک و تنها اینجا بمونه ...
تنها راه اینه ک اون بره! هم پول دو روز کارشو بهش میدم، خرج سفرشم صفر تا صد با منه! فقط باید بره و برگرده اونم ن بخاطر من بلکه برای خودش!
* هیچی تو خونه نداریم، ساعت ۳ میرم خرید ...
* باید همت کنم و تو این گرما تا جمهوری برم، یه دوربین مداربسته مجهز بخرم و خودمو از منت دیگران نجات بدم! از بس به اینو اون رو انداختم و انجام ندادن دگ از خودم بدم میاد!
* دیروز اینقد تند رانندگی کردم که خودم در عجب بودم! (یجاهایی ۱۵۰ هم دیدم رو صفحه!) اونم فقط بخاطر مامان که تو ماشین اذیت نشه و زود برسه خونه! بعد دیدم اگه با این سرعت تو این جاده ها چپ کنم از دوتامون چیزی نمیمونه و حماقت محضه! دگ یواش یواش اومدم رو ۹۰ و ۱۰۰ ...
برچسب:
نویسنده: یاسین سلیمانی