ساعت هشت از خواب بیدار شدم یه نگاه به گوشه پنجره اتاقم انداختم هوا تقریبا خووب بود ، یکم ابری یکم آفتابی ، به هر زحمتی بود از تختم جدا شدم و رفتم صورتمو شستم و مسواک زدم ! تو این فکر بودم وقتی میبینمش چیکار کنم ، البته اعتقادم این که نباید ب دختر جماعت رو داد و هر چی بیشتر بیمحلشون کنی بهتره!
یه صبحانه مختصر خوردم و لباس پوشیدم ! بعد از نیم ساعت پیاده روی ب محل قرارمون رسیدم ، یه گوشه نشسته بود ، مثه همیشه خوشگل و خانوم بوود ، این تیپ و ظاهرشو خیلی دوس دارم !
دو ساعتی باهم بودیم و حرف زدیم تقریبا همه چی خووب بوود و به خوبی گذشت ، یکم ازش خسته شدم اما فعلا باهاش مدارا میکنم تا ببینم چی پیش میاد ...
برچسبها:
قرار ,
سر قرار رفتن
برچسب:
نویسنده: یاسین سلیمانی
تاريخ: شنبه
25 فروردين
1397 ساعت: 16:16